|
یه بیت زیبا که بر سر در ورودی حافظیه شیراز نوشته شده (قطعا واسه بعد از مرگش سروده) :
بر سر تربت ما گر گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه سر ما پر شراب کن
(در ضمن به حافظ شارح خیام هم میگن)
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
راز درون پرده زرندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
(حافظ هم به زاهد حمله ور میشه اما چقدر با حمله خیام فرق داره)
شعر زیبایی از حیدر یغما شاعر خشتمال نیشابوری که واسه سنگ قبرش سروده :
قرعه دانش بنام خشتمالی میزند
آفرین بر خاک شاعر پرور ایران من
من رسالت دارم اندر شعر جای شبهه نیست
شعر من وحی من و دیوان من قران من
جایم اندر سینه اهل خرد خواهد نمود
من اگرگشتم فنا اشعار جاویدان من
حیدر یغما (خشتمال نیشابوری)
سعدیا دی رفت و فردا همچان در دست نیست
در میان این و ان فرصت شمار امروز را
(سعدی هم مثل خیام خوش میگذرونه)
اشعاری از خیام با توضیحان صادق هدایت
از ابتدای حوانی زندگی را تلخ و ناگوار میدیده و داروی خود را در شراب تلخ میدیده
امروز که نوبت جوانی من است
می نوشم از ان که کامرانی من است
عیبم مکنید گر چه تلخ است خوش است
تلخ است چرا که زندگانی من است
و در این رباعی افسوس رفتن جوانی را میخورد
افسوس که نامه جوانی طی شد
وان تازه بهار زندگانی دی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند
معلوم نشد که کی امد و کی شد
دیوژن معروف روزی در شهر اتن با فانوسی روشن جستجوی یک نفر انسان مینمود و عاقبت پیدا نکرد .اما خیام وقت خود را به تکاپوی بیهوده تلف نکرده و با اطمینان میگوید:
گاوی است بر اسمان قرین پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
گر بینایی چشم حقیقت بگشا
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
موضوع شراب در رباعیات خیام مقام خاصی دارد .اگر چه خیام مانند ابن سینا در خوردن شراب زیاده روی نمی کرده ولی در مدح تا اندازه ای اغراق میگوید. شاید بیشتر مقصودش مدح منهیات مذهبی است . ولی در نوروز نامه یک فصل کتاب مخصوص منافع شراب است و نویسنده از روی تجربیات دیگران و ازمایش شخصی منافع شراب را شرح میدهد و در انجا اسم ابوعلی سینا و محمد زکریای رازی را ذکر میکند (ص 60) :((...هیچ چیز در تن مردم نافع تر از شراب نیست خاصه شراب انگوری تلخ و صافی خاصیتش ان است که غم را ببرد و دل را خرم کند)).(ص 61) : ((و در بهشت نعمت بسیار است و شراب بهترین نعمتهاء بهشت است))
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
و داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
با یار چو ارمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشیده باشی همه عمر
هم اخر کار رحلتت خواهد بود
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
اکنون که زخوشدلی بجز نام نماند
یک همدم پخته جز می خام نماند
دست طرب از ساغر می بازمگیر
امروز که در دست بجز جام نماند
تا خاک مرا بقالب امیخته اند
بس فتنه که از خاک برانگیخته اند
من بهتر این نمیتوانم بودن
کز بوته مرا چنین برون ریخته اند
اجزای پیاله ای که در هم پیوست
بشکستن ان روا نمیدارد مست
چندین سر و ساق نازنین از سر و دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست
پیری دیدم به خانه خماری
گفتم نکنی زرفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
وانگاه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشن خاک من و تو
زان کوزه می که نیست در وی ضرری
پر کن قدحی بخور بمن ده دگری
زان پیش ای پسر که در رهگذری
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری
بر گوزه گری پریر کردم گذری
از خاک همی نمود هردم هنری
من دیدم اگر ندید هر بی بصری
خاک پدرم در کف هر کوزه گری
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کسیدن بار تن نتوانم
من بنده ان دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
چون مرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید
خاک تن من به باده اغشته کنید
وز کالبدم خشت سر خم سازید
چون درگذرم به باده شویید مرا
تلقین زشراب ناب گویید مرا
خواهید که بروز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جویید مرا
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
اید زتراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب
روزی که نهال عمر من کنده شود
واجزام زیکدگر پراکنده شود
گر زانکه صراحئی کنند از گل من
حالی که زباده پر کنی کنده شود
ای صاحب فتوی زتو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هوشیارتریم
تو خون کسان خوری و من خون رزان
انصاب بده کدام خونخوارتریم
چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
پس بی می و معشوق خطائیست عظیم
جز راه قلندران میخانه مپوی
جز باده و جز سماع و جز یار مجوی
بر کف قدح باده و بر دوش سبوی
می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی
ساقی غم من بلند اوازه شده است
سرمستی من برون زاندازه شده است
با موی سپید سرخوشم کز می تو
پیرانه سرم بهار دل تازه شده است
من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم
با این همه از دانش خود شرمم باد
گر مرتبه ای ورای مستی دانم
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش ار پیاله را که شب میگذرد
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در ایینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
|