تبليغاتX
منو لینک کن خلوتگه خیام...
خلوتگه خیام...

مي خوردن و شاد بودن آيين من است فارغ بودن ز كفر و دين، دين من است


من آن زیبا پرستم...

«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. آن‌ها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم، به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. ... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه¬های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند ... من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.» پاینده باد ایران (کوروش)

 

واقعا ارزش پرستیدن نداره؟

 

 

 

((گرفتار روزگاری هستیم که اهل علم فقط عدهٔ کمی، مبتلی به هزاران رنج و محنت، باقی مانده، که پیوسته در اندیشهٔ آنند که غفلتهای زمان را فرصت جسته به تحقیق در علم و استوارکردن بپردازن.))

                                                                           خیام

 

خیام نیشابوری

عکاسیم خوبه نه؟

88/01/16 توسط زیبا پرست!!! |

آفرین بر خاک شاعر پرور ایران من

یه بیت زیبا که بر سر در ورودی حافظیه شیراز نوشته شده (قطعا واسه بعد از مرگش سروده) :

بر سر تربت ما گر گذری همت خواه          

               که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

 

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

                 کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

 

روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند

              زنهار کاسه سر ما پر شراب کن

                                        (در ضمن به حافظ  شارح خیام هم میگن)

 

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

                      یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

 

راز درون پرده زرندان مست پرس

                 کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

                                   (حافظ هم به زاهد حمله ور میشه اما چقدر با حمله خیام فرق داره)

 

شعر زیبایی از  حیدر یغما شاعر خشتمال نیشابوری  که واسه سنگ قبرش سروده :

 

قرعه دانش بنام خشتمالی میزند

                  آفرین بر خاک شاعر پرور ایران من

من رسالت دارم اندر شعر جای شبهه نیست

                شعر من وحی من و دیوان من قران من

جایم اندر سینه اهل خرد خواهد نمود

                 من اگرگشتم فنا اشعار جاویدان من

 

                                    حیدر یغما (خشتمال نیشابوری)

 

سعدیا دی رفت و فردا همچان در دست نیست

                  در میان این و ان فرصت شمار امروز را

                                  (سعدی هم مثل خیام خوش میگذرونه)

 

اشعاری از خیام با توضیحان صادق هدایت

از ابتدای حوانی زندگی را تلخ و ناگوار میدیده و داروی خود را در شراب تلخ میدیده

 

امروز که نوبت جوانی من است

می نوشم از ان که کامرانی من است

عیبم مکنید گر چه تلخ است خوش است

تلخ است چرا که زندگانی من است

 

و در این رباعی افسوس رفتن جوانی را میخورد

افسوس که نامه جوانی طی شد

وان تازه بهار زندگانی دی شد

حالی که ورا نام جوانی گفتند

معلوم نشد که کی امد و کی شد

 

دیوژن معروف روزی در شهر اتن با فانوسی روشن جستجوی یک نفر انسان مینمود و عاقبت پیدا نکرد .اما خیام وقت خود را به تکاپوی بیهوده تلف نکرده و با اطمینان میگوید:

گاوی است بر اسمان قرین پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

گر بینایی چشم حقیقت بگشا

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

 

موضوع شراب در رباعیات خیام مقام خاصی دارد .اگر چه خیام مانند ابن سینا در خوردن شراب زیاده روی نمی کرده ولی در مدح تا اندازه ای اغراق میگوید. شاید بیشتر مقصودش مدح منهیات مذهبی است . ولی در نوروز نامه یک فصل کتاب مخصوص منافع شراب است و نویسنده از روی تجربیات دیگران و ازمایش شخصی منافع شراب را شرح میدهد و در انجا اسم ابوعلی سینا و محمد زکریای رازی را ذکر میکند (ص 60) :((...هیچ چیز در تن مردم نافع تر از شراب نیست  خاصه شراب انگوری تلخ و صافی  خاصیتش ان است که غم را ببرد و دل را خرم کند)).(ص 61) : ((و در بهشت نعمت بسیار است و شراب بهترین نعمتهاء بهشت است))

 

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

و داس سپهر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

نابوده به کام خویش نابوده شدیم

 

 

با یار چو ارمیده باشی همه عمر

لذات جهان چشیده باشی همه عمر

هم اخر کار رحلتت خواهد بود

خوابی باشد که دیده باشی همه عمر

 

اکنون که زخوشدلی بجز نام نماند

یک همدم پخته جز می خام نماند

دست طرب از ساغر می بازمگیر

امروز که در دست بجز جام نماند

 

تا خاک مرا بقالب امیخته اند

بس فتنه که از خاک برانگیخته اند

من بهتر این نمیتوانم بودن

کز بوته مرا چنین برون ریخته اند

 

اجزای پیاله ای که در هم پیوست

بشکستن ان روا نمیدارد مست

چندین سر و ساق نازنین از سر و دست

از مهر که پیوست و به کین که شکست

 

پیری دیدم به خانه خماری

گفتم نکنی زرفتگان اخباری

گفتا  می خور که همچو ما بسیاری

رفتند و خبر باز نیامد باری

 

از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

وانگاه برای خشت گور دگران

در کالبدی کشن خاک من و تو

 

زان کوزه می که نیست در وی ضرری

پر کن قدحی بخور بمن ده دگری

زان پیش ای پسر که در رهگذری

خاک من و تو کوزه کند کوزه گری

 

بر گوزه گری پریر کردم گذری

از خاک همی نمود هردم هنری

من دیدم اگر ندید هر بی بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه گری

 

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کسیدن بار تن نتوانم

من بنده ان دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 

چون مرده شوم خاک مرا گم سازید

احوال مرا عبرت مردم سازید

خاک تن من به باده اغشته کنید

وز کالبدم خشت سر خم سازید

 

چون درگذرم به باده شویید مرا

تلقین زشراب ناب گویید مرا

خواهید که بروز حشر یابید مرا

از خاک در میکده جویید مرا

 

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

اید زتراب   چون روم زیر تراب

گر بر سر خاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

 

روزی که نهال عمر من کنده شود

واجزام زیکدگر پراکنده شود

گر زانکه صراحئی کنند از گل من

حالی که زباده پر کنی کنده شود

 

ای صاحب فتوی زتو پرکارتریم

با این همه مستی زتو هوشیارتریم

تو خون کسان خوری و من خون رزان

انصاب بده      کدام خونخوارتریم

 

چون نیست مقام ما در این دهر مقیم

پس بی می و معشوق خطائیست عظیم

 

 

جز راه قلندران میخانه مپوی

جز باده  و جز سماع و جز یار مجوی

بر کف قدح باده و بر دوش سبوی

می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی

 

ساقی غم من بلند اوازه شده است

سرمستی من برون زاندازه شده است

با موی سپید سرخوشم کز می تو

پیرانه سرم  بهار دل تازه شده است

 

من ظاهر نیستی و هستی دانم

من باطن هر فراز و پستی دانم

با این همه از دانش خود شرمم باد

گر مرتبه ای ورای مستی دانم

 

این قافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی  غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش ار پیاله را که شب میگذرد

 

هنگام سپیده دم خروس سحری

 دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در ایینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

 

 

88/01/11 توسط زیبا پرست!!! |

خیام نخستین نماینده تفکر شرق در غرب است

 

سخنانی از بزرگان درمورد خیام:
فيتز جرالد
نخستين كسي كه به خيام اعتبار بخشيد و رباعياتاو را از لحاظ محتوا، ترجمه و تقسيم بندي كرد، فيتزجرالد بود. خيام از نظر فيترجرالد: خورشيد طلوع مي كند و ميكده باز مي شود. خيام متفكر است و در بحر فكر فرومي رود و شراب مي نوشد. از فنا پذيري زندگاني و عجز عقل از حل معماي هستي متاثراست، خشمناك مي شود، عاصي مي شود و به بيان انديشه و احساسات مي پردازد. بعدمستي او فرو مي نشيند و چون شب فرا مي رسد و ماه طلوع مي كند، خيام در درياي اندوهو غصه غوطه ور مي شود.

كريستين سن
محقق دانماركي كه رباعيات خيام را ازحيث مضمون دسته بندي كرده است؛ از قبيل: انسانيت پشيماني و عصيان و…
كريستينسن در مورد خيام گفته است: « چگونه ممكن است فردي كه مالك مشاعر خويش است اين همه تصورات متناقص داشته باشد».
در پيرو سخنان كريستين سن بايد گفت كه رباعيات خيام از لحاظ كيفيت و كميت بسيار متنوع است. صادق هدايت در توجيه اين تنوع اينگونه اظهارنظر كرده است: « هر كسي كه شرابي نوشيده و مست شده و ترانه اي را سروده، از ترس تكفير، آن رباعي را به خيام نسبت داده است.»

پير پاسكال
پير پاسكال نيز همچون آناتول فرانس بر اين عقيده است كه خيام يك شاعر نهليستي است. وي بااشاره به اين رباعي خيام:
چون حاصل آدمي در اين دير دو در جز خون دل و دادنجان نيست دگر
خرم دل آنكس كه نيامد به وجود آسوده كسي كه خود نزاد از مادر
ميگويد كه ريشه تمام نيست انگاري ها از رباعيات خيام سرچشمه مي گيرد.

پروفسور كاول
پروفسوركاول خيام را از لحاظ قريحه و نبوغ يكي مي داند و اعتقاد دارد هر دو مرداني با خردو دل آگاهند.

پروفسور كامپوري
پروفسور كامپوري گفته كه خيام به زبان يوناني احاطه داشته است. وي در مورد او مي گويد كه خيام به ارسطو، افلاطون،آپولونيوس عشق مي ورزيد، و پيرو فلسفه مشايي بوده است. 

 

زمخشری دانشمند معروف

خیام را حکیم جهان و فیلسوف گیتی نامیده است .

 بقیه رو در ادامه مطلب میزارم

فريدون مشيري درباره‌ي خیام چنين سروده است

حكيم نيشابور

چون صبح نيشابور ، دلي روشن داشت

همواره پيام‌آور بيداري بود

وارستهء دل به زندگاني بسته

آن لحظه شناس دم غنيمت دان را

بيدارتر از روان بيدار جهان

چشم از همه شو گشاده در كار جهان

هر چند به اسرار جهان راه نبرد

دانست چگونه خوب مي بايد زيست

بسيار اگر زمي ، سخن گفت و ستود

دنبال نجات لحظه ها مي گرديد

گرگوش كني ، هر سخنش فرياد است

گر در نگري ان چه در انديشه اوست

بر جان ، زپرند علم ، پيراهن داشت

تاريكي خواب جهل را دشمن داشت

جز مرگ زدام هر چه باور رسته

نيروي يقين به زندگي پيوسته

با نور خرد رفت به ديدار جهان

يك ذره نبرد ره به اسرار جهان

دانست چگونه راه بايست سپرد

دانست چگونه خوب مي بايد مرد

مي در معنا ، نمادي از شادي بود

جان را به نشاط ، رهبري مي فرمود

خلق كه فرياد به گوشش باد است

پيكار بزرگ داد با بيداد است


 

رباعیاتی از خیام که زیباترینهاست

 

گر می نخوری طعنه مزن مسـتان را

 بنیاد مکن تو حــیـلـــه و دسـتان را

 تو غره به آن مشو که می، می نخوری

 صد لقمه خوری که می غلام است آن را

 

می میخورم و مخالفان از چپ و راست

 گویند مخور باده که دین را اعداست

چون دانستم می عدو دین است

والله بخورم خون عدو را که رواست

 

هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلومم نشد که در طربخانه خاک

 نقاش ازل از بهر چه آراست مرا

 

 

باقیشو تو ادامه مطلب میزارم

 


ادامه مطلب

87/12/07 توسط زیبا پرست!!! |

رباعیاتی ناب از خیام

 . توصیه میکنم حتما تا اخرش بخونین

 

 

 

بر چشم تو عالم ار چه مي‌آرايند

مگراي بدان كه عاقلان نگرايند

بسيار چو تو روند و بسيار آيند

برباي نصيب خويش كت بربايند

 

 

از جملۀ رفتگان اين راه دراز

باز آمده‌اي كو كه به ما گويد راز؟

زنهار در اين سراچۀ (دو راهۀ) آز و نياز

چيزي نگذاري كه نمي‌آيي باز

 

 

بر من قلم قضا چو بي من رانند

پس نيك و بدش چرا ز من مي‌دانند

دي بي من و امروز چو دي بي من و تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند

 

افلاك كه جز غم نفزايند دگر

ننهند بجا تا نربايند دگر

نا آمدگان اگر بدانند كه ما

از دهر چه مي‌كشيم نايند دگر

 

 

گويند كه فردوس برين خواهد بود

وآن‌جا مي ناب و حور عين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك

چون عاقبت كار چنين خواهد بود

 

گيرم (اي دل) تو به ادراك معما نرسي

در نكتۀ زيركان دانا نرسي

اينجا ز مي ناب بهشتي مي‌ساز

كان‌جا كه بهشت است رسي يا نرسي

 

از آمدن بهار و از رفتن دي

اوراق وجود ما همي گردد طي

مي خور، مخور اندوه، كه گفته است حكيم

غم‌هاي جهان چو زهر و ترياقش مي

 

 

دشمن به غلط گفت كه من فلسفيم

ايزد داند كه آن چه او گفت نيم

ليكن چو در اين غم آشيان آمده‌ام

آخر كم از آن كه من بدانم كه كيم

 

آن‌را (آن‌ها؟) كه به صحراي علل تاخته‌اند

بي او همه كارها بپرداخته‌اند

امروز بهانه‌اي درانداخته‌اند

فردا همه آن بود كه خود ساخته‌اند

 

يك روز ز بند عالم آزاد نيم

يك دم زدن از وجود خود شاد نيم

شاگردي روزگار كردم بسيار

در كار جهان هنوز استاد نيم

 

گر بر فلكم دست بدي چون يزدان

برداشتمي من اين فلك را ز ميان

از نو فلك دگر چنان ساختمي

كازاده به كام دل رسيدي آسان

 

چون حاصل عمر آدمي در اين دير دو در

جز درد دل و دادن جان نيست دگر

خرم دل آن‌كه يك نفس زنده نبود

وآسوده كسي كه خود نزاد از مادر

 

گويند بهشت و حور و کوثر باشد

جوي مي و شير و شکر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه

نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد

 

چون آمدنم به من نبد روز نخست

اين رفتن بي مراد عزمي است درست

بر خيز و ميان ببند اي ساقي چست

کاندوه جهان به مي فرو خواهم شست

 

چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد

احوال مرا عبرت مردم سازيد

خاک تن من به باده آغشته کنيد

وز کالبدم خشت سر خم سازيد

 

دوران جهان بي مي و ساقي هيچ است

بي زمزمۀ ناي عراقي هيچ است

هر چند در احوال جهان مي‌نگرم

حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است

 

ساقي غم من بلند آوازه شده است

سر مستي من برون ز اندازه شده است

با موي سپيد سر خوشم کز مي تو

پيرانه سرم بهار دل تازه شده است

 

قومي متفکرند در مذهب و دين

قومي به گمان فتاده در راه يقين

مي‌ترسم از آن‌که بانگ آيد روزي

کاي بي‌خبران راه نه آن است و نه اين

 

گويند که دوزخي بود عاشق و مست

قولي است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود

فردا باشد بهشت هم‌چون کف دست

 

گر با خردي عمر نمانده است بسي

مي خور که در او زيان نکرده است کسي

گيرم که در او فايده‌اي ديگر نيست

آخر ز خودت باز رهاند نفسي

 

گاوي است بر آسمان قرين پروين

گاوي است دگر نهفته در زير زمين

چشم خردت باز کن از روي يقين

زير و زبر دو گاو مشتي خر بين

 

 

87/11/27 توسط زیبا پرست!!! |

یک نقاشی از خیام که توسط نقاش انگلیسی کشیده شده

 

گویند هرانکسان که با پرهیزند

زآنسان که بمیرند چنان رخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مدام

باشد که به حشرمان چنان انگیزند 

87/11/23 توسط زیبا پرست!!! |

حکیم عمر خیام

شیخی بهزنی فاحشه گفتا مستی

 

هر لحظه با دام دگری پابستی

 

گفت شیخا  هر انچه گویی هستم

 

ایا تو چنان که مینمایی هستی؟

87/11/23 توسط زیبا پرست!!! |

رباعیاتی ناب از خیام

ابر آمد و باز بر سر سبزه گزيست                         بي باده گلرنگ نمي بايد زيست

اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست                         تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست

 

* * *

 

بر چهره گل نسيم نوروز خوش است         در صحن چمن روي دل افروز خوش است

از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست     خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است

 

***

 

مي نوش كه عمر جاوداني اين است            خود حاصل از دور جواني اين است

هنگام گل و باده و ياران سر مست             خوش باش دمي كه زندگاني اين است

 

***

بر شاخ اميد اگر بري يافتمي                     هم رشته خويش را سري يافتمي

تا چند ز تنگناي زندان وجود                       اي كاش سوي عدم دري يافتمي

 

***

 

از جمله رفتگان اين راه دراز                        باز آمده كو كه به ما گويد راز

هان بر سر اين دو راهه آز و نياز                  چیزی نگذاری كه نمي آيي باز

 

***

 

اي دل! غم اين جهان فرسوده مخور               بيهوده نه اي غمان بيهوده مخور

چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد           خوش باش غم بوده و نابوده مخور

 

***

 

چون حاصل آدمي در اين شورستان               جز خوردن غصه نيست تا كندن جان

خرم دل آنكه زين جهان زود برفت                و آسوده كسي كه خود نيامد به جهان

 

***

 

درياب كه از روح جدا خواهي رفت              در پرده اسرار فنا خواهي رفت

مي نوش نداني از كجا آمده اي                    خوش باش نداني به كجا خواهي رفت

 

***

 

مي خوردن و شاد بودن آيين من است           فارغ بودن ز كفر و دين، دين من است

گفتم به عروس دهر كابين تو چيست             گفتا دل خرم تو كه آيين من است

 

***

 

در دايره اي كه آمدن و رفتن ماست                 آن را نه بدايت نه نهايت پيداست

كس مي نزند دمي در اين عالم راست         كه اين آمدن از كجا و رفتن به كجاست

 

***

 

اين يك دو سه روزه نوبت عمر گذشت         چون آب به جويبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز فرا ياد مگشت             روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت

87/11/23 توسط زیبا پرست!!! |

چند تا دو بیتی زیبا!!!

گرسخن بی پرده گفتم تو مرا بخش ای رفیق           در جهان بی پردگی ها دیده ام از این و آن

 

*******

همه را خوشند که مطرب بزند به تار چنگی            من زان خوشم که چنگی بزنم به تار مویت

 

*******

بر ان چشم سیه صد افرین باد           که در عاشق کشی سحر افرین است

*******

من گدا و تمنای وصل او هیهات           مگر به خواب بینم خیال منظر دوست

*******

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد مارا           به عالمی نفروشیم مویی ز سر دوست

 

*******

زلف او دام است و خالش دانه ان دام و من           بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست

*******

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد           ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست

 

*******

می چکد شیر از لب همچون شکرش           گرچه در شیوه گری هر مژه اش قتالیست

 

*******

در سینه دلم گم شده تهمت به که بندم           جز تو در این خانه کسی راه ندارد

 

*******

نقش بستم رخ زیبای تو در خانه دل خانه           ویران شد و ان نقش به دیوار بماند

 

*******

من که در اتش سودای تو اهی نزنم           کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست

روز اول که سر زلف تورا دیدم گفتم            که پریشانی این سلسله را اخر نیست

 

*******

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش؟           زین معما در جهان هیچکس اگاه نیست

 

*******

بر در میخانه کار یک رنگان بود           خود فروشان را به کوی میفروشان راه نیست

 

*******

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است            ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست گاه نیست

 

*******

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد           بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

 

*******

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد رفت

 

*******

گر بود عمر به میخانه رسم بار  دگر           بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم ان روز که با دیده گریان بروم            تا زنم اب در میکده یک بار دگر

*******

فکر بلبل همه این است که گل شد یارش           گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه ان نیست که عاشق بکشد           خواجه ان است که باشد غم خدمتکارش

 

*******

غرض از مسجد و میخانه وصال شماست           جز این خیال ندارم خدا گواه من است

 

*******

قصر فردوس به پادشاه عمل می بخشند           ما رندیم و گدا دیر مغان مارا بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر بین            کاین اشارت زجهان گذران مارا بس

 

*******

ای که در کوچه معشوقه ما میگذری           بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست          هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 کوچه باغ

 

87/04/13 توسط زیبا پرست!!! |

مستانه

عادت ماست که بی باده و می مست شویم

    فارغ از میکده و هر چه در ان هست شویم

        عادت ماست که بی وقفه به دریا بزنیم

            مشگل خویش به پیشانی فردا بزنیم

                 عادت ماست که با اهل وفا یار شویم

                      رشته زلف بگیریم و وفادار شویم

احساس  ولن تاین ای صمیمی ای دوست باران را دوست میداشت بیائید همدیگر رو دوست بداریم

87/01/28 توسط زیبا پرست!!! |

پگاه نخستين بامداد از نخستين روز سال نو

 

آنگاه كه در پگاه نخستين بامداد از نخستين روز سال نو نقاب شب از پرده آسمان فرو مي افتد و خورشيد درخشان رخساره دلرباي خود را برگيتي و باشندگان آن مي نماياند و آنگاه كه نخستين نسيم بامداد بهاري با بوي خوش نو گلان نو شكفته آذين بخش گستره سبز چمنزارها و مرغزارهاست و غنچه هاي به ناز آرميده در پرنيان سبز نو برگ ها به بانگ و ترانه مرغان به بزم رفته در اوج آبي آسمان نرم نرمك ديده مي گشايند، نوروز، روز نو، روز تازگي و طراوت، روز تولد دوباره گيتي اغاز مي شود، روزي كه تعلق خاطر طبيعت با رنگ سبز است و هستي مفهومي از ميلاد

نوروز 87 مبارک

یه تاریخچه کوچیک از عید باستانی دارم که تو ادامه مطلب میزارم

امیدوارم نخونده باشین


ادامه مطلب

86/12/23 توسط زیبا پرست!!! |



گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت



وادی اول:طلب



ملک اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن

در میان خونت باید آمدن

وز همه بیرونت باید آمدن

چون نماند هیچ معلومت به دست

دل بباید پاک کردن از هرچه هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات



وادی دوم:عشق



کس درین وادی بجز آتش مباد

وان که آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو و سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان



وادی سوم:معرفت



چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا بر او گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره ای جز دوست او



وادی چهارم:استغنا



هفت دریا یک شَمَر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده ای است

هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است



وادی پنجم:توحید



رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام



وادی ششم:حیرت



مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر ماند و گم کرده راه

گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟

نیستی گویی که هستی یا نه ای؟

در میانی یا برونی از میان؟

برکناری یا نهانی یا عیان؟

فانیی یا باقیی یا هردویی؟

یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"

گوید:"اصلا می ندانم چیز من

وان "ندانم" هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

نه مسلمانم نه کافر پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پر عشق دارم هم تهی"



وادی هفتم:فقر و فنا



بعد از این وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود




به نیشابوری بودنم افتخار می کنم!!!

blackman_982003@yahoo.com

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
دختری از دیار تنهایی
ساغر عشق
همه هستي من
فرشید & سپيده
مرثیه ی عشق
عشق ماندگار
تنهایی نرگس
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد ...
تشنه احساس
برای توئی که قرار نیست فراموشت کنم ...
عشق و عاشقي
ملیحه دخترک تنها
تمام حرف های من ...
برگهاي آخر تقويم عشق تقديم تو
شعر و جوک
عشق گمشده
...:::عشق من:::...
زندگی شاید همین باشد
**داستان عشق**
baruni
تمام حرف های من ...
من و غربت
یا رب قو علی خدمتک جوارحی
من اولین محکومی ام که حسرت عفو ندارد
نوشته های عاشقانه
ایران سربلند ایرانی سرفراز
قبرستان متروکه
مهربان ترین همــــدم من باش
قالب وبلاگ

جزیره کوچک

RSS 2.0

Design By Parstheme





BlAckmaN